سوگند جوجو درحیاط مرکز بهداشت
زندگی جاریست...
سلام نور چشمم سوگندم و سعیدم منو ببخشین بخاطر این دو سه هفته که کمتر بهتون رسیدم . مامان جونم اصلا دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم انگاری که دنیا ب آخر رسیده .هنوزم دلم میخواد که بلند بلند گریه کنم اما از ترس ناراحتی شما باید آروم و بی صدا باشیم . دیروز که همه دختر خاله ها و خاله منصوره و رقیه خونه مامانی بودیم ... مامانی با اینکه خودش از همه حال بدتری داره و از ما خواست که بجای گریه کردن ب زندگی و شوهر و بچه هامون برسیم . مامانی حرف قشنگی زد گفت اگه معصومه خاله شما بوده و شما جگرتون کباب شده خواهر ما بوده ، پس ببینین ما چه حالی داریم ، اما زندگی جاریست ... مثل خون در رگ مامانی راست میگه : باید زندگی کنیم حتی اگه بهترینه...
نویسنده :
مامان گیسو
9:49




